موج اف
 
پيوندهای روزانه

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد

چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

منو به دست من بکش به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

                                                                                           روزبه بمانی

[ یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

سلام دوستان   قلب  همون جور که گفته بودم تصمیم دارم از امروز عکس از جاهایی که برای تفریح اونجا رفته بودم ((همیشه می رم فکر کنم حداقل هفته ای یکبار یا دو هفته یک بار می رم از طبیعت شمال لذت می برم. شمال زندگی کنی همین خوبی ها رو هم داره  چشمک  )) برای معرفی به شما دوستان در وب بذارم تا اگه شما هم وقت کردین بیاین شمال برین اونجاها رو ببینید.

امروز براتون از تله کابین لاهیجان عکس می ذارم واقعا جای قشنگی است از روی مزارع چایی رد می شه همه جا سبز سبز .... خیلی زیباست . حتما بیاین اینجا

 

[ چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد». میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. 

 سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟  در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .

روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند.

[ دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

یه‌ شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

کوچه‌ به‌ کوچه‌

باغِ انگوری‌

باغِ آلوچه‌

دره‌ به‌ دره‌

صحرا به‌ صحرا

اون‌ جا که‌ شبا

پشتِ بیشه‌ها

یهِ پری‌ میاد

ترسون‌ و لرزون‌

پاشو میذاره‌

تو آبِ چشمه‌

شونه‌ می‌کنه‌

مویِ پریشون‌...



یهِ شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

تهِ اون‌ دره‌

اون‌ جا که‌ شبا

یکه‌ و تنها

تک‌ درختِ بید

شاد و پُرامید

می‌کنه‌ به‌ ناز

دَستشو دراز

که‌ یه‌ ستاره‌

بچکه‌ مثِ

یه‌ چیکه‌ بارون‌

به‌ جایِ میوه‌ش‌

نوکِ یه‌ شاخه‌ش‌

بشه‌ آویزون‌...



یه‌ شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

از تویِ زندون‌

مثِ شب‌پره‌

با خودش‌ بیرون‌،

می‌بره‌ اون‌ جا

که‌ شبِ سیا

تا دمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون‌

جار می‌کشن‌

تو خیابونا

سرِ میدونا:

«- عمو یادگار!

مردِ کینه‌دار!

مستی‌ یا هشیار

خوابی‌ یا بیدار؟»


مستیم‌ و هشیار

شهیدایِ شهر!

خوابیم‌ و بیدار

شهیدایِ شهر!

آخرش‌ یه‌ شب‌

ماه‌ میاد بیرون‌،

از سرِ اون‌ کوه‌

بالایِ دره‌

رویِ این‌ میدون‌

رد می‌شه‌ خندون‌

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....                                                                     احمد شاملو

[ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

اینو چطوری حلش می کنی؟ فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

 

از بچه های پیش دبستانی این سؤال پرسیده شد :

«اتوبوس توی این شکل به کدوم طرف میره؟»

  

  

 

.

 

با دقت به شکل نگاه کن.

می تونی جواب بدی

  

  

 

  

  

  

.

  

(جواب های ممکن چپ یا راست هست)

درباره اش فکر کن

.

  

  

هنوز نمی دونی؟

باشه، من بهت میگم.

بچه های پیش دبستانی همگی جواب دادند : «چپ»

  

وقتی ازشون پرسیدن : «چرا فکر می کنید اتوبوس داره به طرف چپ میره؟»

اونا جواب دادن :

«چون تو نمی تونی در اتوبوس رو ببینی.»

.

.

الآن چه احساسی داری؟؟؟

 

   

    

می دونم، منم همینطور!.

[ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما

تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم

خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه

می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم

آخ که شکرت ای خدا

واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست

به ساختنش نمیزدی ؟
                                           چی میشد اگه تو دست
                                            به ساختنش نمیزدی ؟

[ دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند
.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا  قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد
.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد
.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
!!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید
.
خداوند فرمود : نمی شود
!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم
.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی
.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
.
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد
.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید
.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است
.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد
.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند
.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند
.
بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند
.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند
.
وقتی خوشحالند گریه می کنند
.
و وقتی عصبانی اند می خندند
.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند
.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند
.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
.
بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند
.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند”

[ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟

 پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند.

 پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

 بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.

 او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟
 
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.
 
و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.
 
به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این  که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
 
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
 
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما  گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این  مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.
 
و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.
 
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.
 
خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است.
 
زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار
 
دارد ...
[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

مواد لازم
آلبالو : دو تا سه پیمانه
برنج: سه پیمانه
گوشت چرخ کرده یا سینه مرغ خرد شده: بین نیم تا یک کیلو
پیاز: یک دانه
ادویه: زردچوبه یا هفت ادویه، زعفران و هر ادویه دیگری که دوست دارید. مثلاً دارچین، گل سرخ، زنجبیل، نمک و فلفل
روغن

طرز تهیه :

اگر گوشت چرخ کرده را انتخاب کرده اید، پیاز را درونش رنده کنید، کمی روغن، نمک، فلفل و زردچوبه به آن اضافه کنید و سپس گوشت ها را به صورت کوفته قلقلی در بیاورید. یک لیوان آب توی ماهی تابه گود یا قابلمه بریزید با کمی زعفران؛ بگذارید تا جوش بیاید. بعد کوفته قلقلی ها را در آب جوشان بریزید و بگذارید تا بپزند. اگر از سینه مرغ خرد شده استفاده می کنید؛ با پیاز و فلفل و نمک و ادویه آن را تفت بدهید.
آلبالو ها را با یک لیوان آب بگذارید بجوشند تا تقریباً نصف آب قابلمه بخار شود. اگر غذای شیرین دوست دارید؛ می توانید مقداری هم شکر به آلبالو ها اضافه کنید.
برنج را آبکش کنید  و توی قابلمه ای که می خواهید آلبالو بپزید، قدری روغن بریزید و ته دیگ دلخواهتان را بچشید. حالا یک ردیف برنج یک ردیف گوشت و یک ردیف آلبالو روی ته دیگ بریزید. سپس گل سرخ، دارچین یا زنجبیل را روی آلبالوها بپاشید. دوباره این کار را تکرار کنید تا همه مواد تمام شوند. دست آخر دو سه قاشق از آب گوشت و آلبالو روی مواد بریزید و کمی هم روغن روی آن بدهید. قابلمه را بگذارید روی حرارت کم حدود چهل و پنج دقیقه دم بکشد.

[ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مژگان. ف ف ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.
موضوعات وب
RSS Feed