موج اف
 
پيوندهای روزانه
.

آدم ها مثل عکس ها می مونند: زیاد بزرگشون کنی ،

 

 کیفیتشون میاد پایین

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]
.

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]
.

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ

خونه مادربزرگه دیگه قصه ای نداره . اخه مادربزرگ قصه ما امروز پر کشید و رفت . دیگه اون خونه قدیمی چوبی زیبا, رنگ و رویی نداره . امروز که رفته بودم اونجا خونه  بی روح بی روح بود سکوت .....
دیگه مادربزرگ فرید عزیزم نیست که هر دفعه می رفتیم اونجا, از باغچه باغش سبزی می چید از لونه مرغها ,تخم مرغ ها را بر می داشت داخل برنج می ذاشت که نشکنه .

و عید هم که می شد همیشه پشت بخاری خونه عدسی, برنج, سویا و... سرخ شده بود . مادربزرگ قصه ما خیلی خیلی مهربون بود .

 سیزده بدر هر سال کل فامیل از همه جا می اومدند اونجا . اخ که دیگه این عید ........

 روحش شاد.

[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

  زمانی‌ در بچگی باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم،تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً 30 کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، 8-9 سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم! بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!

غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم: بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین! 

پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، یه سیلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال کنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پایین بود و واستاده بود پشت در، کیسه ای دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

کیسه رو که بابام بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...
 

 سخنی بسیار زیبا ازحضرت علی

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر:

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

[ یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم

 یواشکی بابام رو نگاه می کردیم...
ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود
 که روی فرش ریخته شده بود...
من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم !
چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!
چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم
 فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم
 یهو به خودم اومد دیدم که
 یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!
[ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

شتری است که در خانه همه می‌خوابد
در خانه ما هم خوابید خب
حالا مال ما یک کمی بد فرم‌تر بوده،
از نامزدی به ازدواج رسید
پیش می‌آید دیگر!
شما هم خبطی مرتکب شوید،
بیایید دور هم، همدیگر را می‌بینیم و شوخی می‌کنیم
می‌خندیم،
حال می‌دهد به جان شما
غذای خوب هم سفارش داده‌ایم، میوه درجه یک هم ایضاً،
فقط ما این همه خرج کرده‌ایم، شما جوگیر نشوید کادوی گران بخرید
همان یک سکه کافیست، البته ما به نیمش هم راضی هستیم.
در ضمن، جمع بزرگونه است
دلبندانتان فعلاً در منزل بمانند تا وقتی دلبند ما به دنیا آمد برای تولدش دعوت کنیم.

[ جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.
موضوعات وب
RSS Feed