موج اف
 
پيوندهای روزانه
!

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

 


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

 


من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

 


روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

 

[ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

صعود مقتدرانه شاگردان کی روش به جام جهانی

××××××××××

ایران به برزیل رفت. کره < خون گریه > کرد.

 

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

 

سخت آشفته و غمگین بودم…

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم…

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم…


سومی می لرزید…

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید…

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد…

همچنان می گریید…

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند…


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را…

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز…

          با خشونت هرگز…

                   با خشونت هرگز…

 

[ یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

بستگی دارد با چه دیدگاهی به قضیه نگاه کنی!!!

آب برای رسیدن به هدفش وسیله را توجیه میکند به هر قالبی در میآید و خیلی وقت ها برای رسیدن به هدفش آرامش دیگران را به هم میزند در حالی که صبر سنگ الگوست و مثال زدنی آرام آرام از وجودش کم میشود کوچک میشود تا شایسته تراشیدن تندیس یادبودی شود ... باز آرام آرام کوچکتر میشود و شن و ماسه میگردد برای ساخت سرپناه و ساختمان و.... همینگونه آرام آرام ریز تر میشود تا خاک میگردد این صبر میلیونها سال طول میکشد اما نتیجه اش درخت است و گیاه و سبزه و جسم و حیوان و انسان و... حیات این را نوشتم که فقط یادمان باشد میشود به هر قضیه ای متفاوت نگاه کرد، آب مهم است، سنگ هم همینطور، نباید برای روحیه دادن بخودمان خوبی های وجودشان را فراموش کنیم!!!

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد. اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت... اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت…

از خودمان آغاز کنیم

[ جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

یک دانش آموز انگلیسی که روی علائم رفتاری حیوانات تحقیق می کرد به محل نگهداری پلنگ وحشی آفریقایی در باغ وحشی رفت. او برای شروع کارش تکه هایی از گوشت را جلو پلنگ پرتاب کرد ولی قبل از اینکه پلنگ سراغ آنها برود؛ حضور یک موش کنجکاو توجه پلنگ و دانش آموز را جلب کرد و به قول خودش "آنچه باعث تعجب من و پلنگ شد این بود که موش جسور بدون توجه به اینکه ممکن بود لقمه چپ پلنگ شود به ناخنک زدن به تکه های گوشتی که برای پلنگ پرتاب شده بود ادامه می داد.  پلنگ از خوردن تکه گوشت ها صرف نظر کرد و مبهوت مانده بود از اینکه شاید نباید به قلمرو موش سرک کشید" !

 

[ چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

چرا مردم نمی‌دانند
که لادن اتفاقی نیست،
نمی‌دانند در چشمان دم جنبانک امروز
برق آب‌های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی‌دانند
که در گل‌های ناممکن هوا سرد است؟

سهراب سپهری

[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

وقتی خرداد ماه می شه دیگه طبیعت زیبایی خودش نشون می ده من عاشق خردادماه هستم تا شهریور.

اخه همه رنگهای خوشگل و خوراکی های خوشمزه فصلشون می شه.

[ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]

[ جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مژگان. ف ف ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.
موضوعات وب
RSS Feed